مقالات

خرید بک لینک
چیزی که بین این اذیت ها و فشار های ذهنی سبب میشه تا تمرکز بیشتری روی ذهن محمد بذارم این بود که چرا وقتی قراره بهش تهمت بزنن سعی میکنن بهش نزدیک بشن مثلا یک نفر دوستش رو وارد یکجمعی میکنه و بعد سعی میکنه اون رو در جایی مورد اتهام قرار بده مثل اینه که یه غذایی رو جلوی یک ادمی قرار بدی و بعد اون ادم رو گشنگی بدی و بعد بهش تهمت بزنی که چرا به غذا ناخنک زدی اینا میاد تو ذهنم وقتی متوجه میشم که محسن تنها و بهترین دوست محمد سعی میکنه اون رو وارد گروه خودشون کنه و بعد از دستش ناراحته که چرا با هیلدا سعی میکنه ارتباط دوستانه داشته باشه این در حالیه که خودش اصرار داره که محمد با هیلدا دوست باشه بعد از کلی اخم و غر غر . دوباره یک شب خیلی ناگهانی به همراه هیلدا و برادر هیلدا . میرن محل کار محمد خب چرا . ایا یک ادم سالم این کارها رو میکنه یک بار محمد یه چیزی رو تعریف کرد که برام خیلی عجیب بود گفت که یک بار به محسن گفتم من رو چطوری شناختی تو که سابقه من رو میدونستی میدونی که چطور ادمی هستم محسن یک داستان تعریف کرد گفت تو یک جنگل یه کبوتر و یک جغد مدعی میشن که یک لانه برای اونهاست کبوتر میگفت برای منه و جغد میگفت برای منه قاضی حق رو به کبوتر داد گفتن چرا گفت من سابقه کبوتر رو میدونم اینجا شاخ در اوردم خب سابقه محمد که برای محسن روشن بود پس چرا حق رو به هیلدا داده بود بعد که بیشتر فکر کردم فهمیدم در ذهن محسن هیلدا همون کبوتره و محمد همون جغد هستش محسن با باور های ذهنی خودش محمد رو قضاوت کرده بود نه بر مبنای اصلی با تمام اینا سوال این بود که چرا با وجودیکه سعی میکرد محمد رو از رابطه با هیلدا منصرف کنه چرا باز با هیلدا پیش او میرفت اونم تو ساعت یک نیم شب اونم در حالی که تازه سبب شده بود که مقالات...

ما را در سایت مقالات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 14:59

تجربه جالبیه ها ببین تو فرض کن که خودت این ادم کوچولوعه یی و این بادکنکه همون ضمیر ناخودآگاهته :دستت درد نکنه دیگه حالا ما شدیم بادکنک ؛صبور باش من عزیز الان توضیح کاملش رو که بدم خودت متوجه میشی خب این بادکنکه میشه نفس ضمیر ناخودآگاه همون همزاد یا قرین اصلا از تو جدا نیست بیشکله یعنی یک توده ابری شکله که با ارواح دیگه و جهان های دیگه ارتباط داره خب :اهاا حالا فهمیدم ولی بیشکل نیستما ؛نه منظورم این نیست که بیشکلی منظورم اینه حبست نکردن تو یه بدن که بهت دست و پا و اینا بدن و محدود بشی به این جهان مادی تو خیلی بزرگی عزیزم :اها یعنی نامحدودم ؛دقیقا برا همونم شکل مشخصی نداری ومیتونی به هر جایی بری خیلی قدرتمندی و هر کاری بخای میتونی انجام بدی:مرسی دمت گرم بالاخره یکی فهمید من کی ام ؛حالا مونده صبر کن ببین من مثلا یه چیزی رو بهش علاقه دارم از یچیزی هم بدم میاد پیش ناخوداگاهم من وصل میشم به یک جهانی واون جهان درهاش برام باز میشهمثلا تو همین نوشتن این مطالب هم من ناخوداگاهم داره کمک میده از من جدا نیست کنارمه :خب پس من شکل تو ام دیگه ؛نه عزیزم تو بسیار فراتر از منی من فقط یه دریچه ام برای تو که تو این دنیای متوهم بی سامان چی رو انتخاب کنم و تو رو درگیرش کنم البته اینم بگم که تو قبل از این که من بیام بودی و حضور داشتی صد البته در بدن دیگه و تحت تاثیر جهان های دیگه حالا اینجا تو بدن من تو داری چیزهایی رو تجربه میکنی که برخی برات هیجان انگیز و برخی برات ملال اور هستند :بله و گاهی هم بخاطر این چیزا با هم دعوامون شده برا همینه که گاهی ازم بدم میاد ؛بله و متاسفم اما گاهی شده مثلا دیدی یه چیزی نوشتم و گفتم اینو من نوشتم ایول بعد اونجا این تو بودی که با تجربه هزاران ساله به واسطه ا مقالات...

ما را در سایت مقالات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 13 تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1403 ساعت: 14:59

هیچ کس گناهکار نیست محوطه موزه هنگام بعد از ظهر با نمایشگاه با شکوهی مقدم مدعوین را گرامی داشته اما در کنار ان دوستانی گرد هم جمع امده اند عرفان سال اخر کارشناسی نقاشی با هیلدا که سعی میکند پایان نامه خود را ارائه دهد در حال صحبت است عرفان گفت من خیلی دلممیخاد یه جایی باشه دور هم بشینیم نقاشی کنیم خیلی خوبه اخرش هم کارا جمع میشه نهایتش یه نمایشگاه گروهی میذاریم هیلدا صحبت او را تمام شده نشده قطع میکند و میگوید اره موافقم خب اگه جا نداشتید بیایید اتلیه من اونجا جمع میشیم کار میکشیم دیگه طراحی میکنیم عرفان رو به محمد ببینم محمد تو موافقی محمد سرش در گوشی است و در فکرب عمیق فرو رفته ولی با شنیدن صدا عرفان میگوید خب اگه جمع موافق باشه منم بتونم بیام حتمن میام . عرفان و هیلدا میگویند اگه حدود ساعت ۹ صبح باشه خوبه نه محمد . محمد تایید میکند در همین بین محسن میاید . محسن تو هم موافقی هیلدا میگوید . محسن میگوید چی رو هیلدا ؛اینکه بعضی روزا جمع بشیم اتلیه مم اونجا نقاشی کار کنیم . صبح بیاییم تا بعد از ظهر هر موقع که شد . محسن که احساس میکند در حقش اجحاف شده میگوید کی قرار گذاشته صبح من صبح خوابم . محمد از جمع خداحافظی میکند و میرود صحنه بعد کارگاه محسن محمد و محسن درون کارگاه هستند محسن با غیض بسیار میگوید تو هماهنگ کردی همه تو اتلیه جمع بشن ؟محمد دستپاچه شده و میگوید نه اصلا به من ربط نداشت عرفان و هیلدا با هم صحبت کردن منم تایید کردم محسن :نه تو هماهنگ کردی محمد به من چه ربطی داره اصلا از من پرسیدن تو هم میایی گفتم جمع موافق باشه منم هستم محسن خب من صبح اون موقع بیدار نمیشم که محمد خب بهشون بگو ولی من هماهنگ نکردم اینجوری با عصبانیت به ادمحمله ور میشی مقالات...

ما را در سایت مقالات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 16:45

خیلی تاسف باره که بهترین دوستت با یک دوست تازه در مورد تو صحبت کنند تو رو محاکمه کنند و بعد به نتیجه برسند و تو محکوم شده و از همه جا بیخبر باشی این اتفاقی بود که برای محمد افتاد صحبت از جایی در کارگاه نجاری شروع شد جایی که هیلدا نشسته بود و با محسن در مورد دوست مشترکشون محمد صحبت میکرد و میگفت بیا تحویل بگیر این همون محمدی هست که ازش تعریف میکردی برام شعر نوشته و گوشی موبایلش رو که حاوی شعر محمد بود به سمت محسن برگردوند و گفت فقط هم این نیست خیلی ها برام شعر مینویسن امیر برام مینویسه . منجزی هم برام مینویسه میتونم با این اشعار یک دیوان چاپ کنم اینها رو میگفت غرق در شادی و غرور وصف ناپذیری بود که وای خدای من چقدر من خواستنی و دست نیافتنی ام این در حالی بود که اصل واقعه رو تعریف نکرده بود که خودش از محمد پرسیده بود در باب شعر خودش خواسته بود و حالا اینها رو به محسن میگفت و همچنین تاکید میکرد که به هیچ عنوان به محمد نگو چون به هر حال دوست خوبیه و اطلاعات خوبی داره گویا محسن مستاصل شده بود و داشت فکر میکرد باید چه کنه این شد که به هیلدا گفت من بجای محمد ازت معذرت میخام ماجرا گذشت و گذشت و گذشت شش ماه و چندی گذشت و نگاه افراد گروه به محمد تغییر کرده بود و محمد نمیفهمید چرا اینطور شده انها با هم بارها در مورد محمد صحبت کرده بودند بی انکه محمد در جریان بخشی از این صحبت ها قرار گیرد چطور میشود که ادمها دوستان صمیمی خود را فراموش میکنند و انهایی را که تازه از گرد راه رسیده اند را گرامی میدارند در هر حال محمد در روز تولدش دوباره متولد شد محسن بخشی از واقعیت را به او گفت به او گفت که برای هیلدا شعر گفته ای و چرا بارها تاکید کرد که من اسکرین شاتی از انچه دیدم رو گفتم محمد هم مستاصل مقالات...

ما را در سایت مقالات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 16:45

بار دیگر هم در این باره صحبت کرده بودم . کسی مقصر نیست کلمه درست بیان نشده هیلدا قصد داشت خواستنی بودن خودش را نشان دهد تا در برابر محسن خودنمایی کرده باشد محسن میخواست در دل او جا کند برای همین او را تایید کرد محمد میخواست به عنوان یک دوست راهنمایی هایی کند خود نمایی هیلدا او را به نوعی مورد هجوم قرار گرفته نشان میداد . حمایت محسن از او سبب بر هم خورد رفاقتش با محمد شد و دلسوزی بی سبب محمد نیز او را در این دام انداخت اما سبب شد تا بداند که با چه کسانی دوستی میکند به هر حال محمد باید زودتر میفهمید که محسن به او حسادت میکند و هیلدا نیز همینطور و خود را چندان نمایش نمیداد هیلدا دچار نوعی خود کم بینی و عدم اعتماد به نفس است که دایم در حاا کسب تایید دیگران است محسن هم میخواهد رضایت یک نفر را جلب کند و اصلا رفاقت برای او معنایی ندارد از این رو انها هیچ کدام مقصر نیستن و به عقیده خودشان بهترین کار ممکن را کرده اند  |+| نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 15:53&nbsp توسط جاد  |  مقالات...

ما را در سایت مقالات دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 26 تاريخ: چهارشنبه 2 خرداد 1403 ساعت: 16:45

صفحه بندی